یه خورده زیاده ولی اگه تا تهش نخونی ضرر عمده ای کردی!! معرفت!
ای بابا چی بگم از این کلمه
که شده مثله سوزن تو انبار کاه!
به خدا!
به نظر من هر آدمی
هر چقدر دل بزرگتری داشته باشه
معرفتشم بیشتره!
حالا کو دل بزرگ!
اگه بهت بگن خدا چرا دل رو آفرید ؟
چی میگی؟
اصلا بزار اول از عشق بگیم

نمیدونم چرا تا حرف عشق میشه
همه فرار میکنن!
ای بابا شما چرا!
مممممم
عشق به دو دسته تقسیم میشه
زمینی و آسمونی!
یكی میگفت من این تقسیم بندی رو قبول ندارم!
نظر شما چیه؟
زمینیش که الا ماشالله
سه سوته عاشق میشن
به قول مادر بزرگم
عشقم عشقای قدیم!
دختر و پسر وقتی هم دیگرو میدیدن که عاقد داشت نطق میکرد
النکاه السنتی!!
به خوبیو و خوشی باهم زیر یه سقف زندگی میکردن
همین جوری که داشتم به عینک مامان بزرگم نگاه میکردم
گفتم ای بابا مامان جون
گذشت اون موقعه ها
الان فدات شم معرفت و نجابت و غیرت
شده قضیه ی کفش سیندرلا
یه نگاه از پشت عینکش به من میکنه و میگه
تقصیر خودتو ننه!
چرا مادرم؟
حتما چون آپارتمان نشینیمو و سال به سال
همسایه همسایه رو نمیبینه؟
تقصیر ما چیه که مثل شما ها یه حیاط با یه حوض نقلی و
با کلی و صفا و مهربانیو همدلی نداریم؟
ادامه میده میگه:
اون موقعه ها صفا بود
حرف از بیمعرفتی نبود!
دغدغه ی مردم بنزین و پول و بیماری وترفیک و قهر ...
این حرفا نبود
حالا چی
؟؟
دوست دوستشو سالی یه بارم نمیبینه!
مادر و پدر از بچه هاشون گله مندن
بچه ها به قول شما ها
با کلاس شدن!
بگو ننه ببینم !
با کلاس بودن یعنی اینکه بعد کلی خون جگر خوردن و بزرگ کردن اولاد
بری و یه گوشه آسایشگاه سامندان
بزاریش به امونه خدا؟؟!
سالی یه بارم نگی مادر و پدری هم داشتی؟!؟!
دخترم !
اون موقعه ها میشد تو تاریکیه شب تک تک ستاره هارو بشمری!
شب و روزم با صفا بود
ایقدر سقف آسمون به حیاط خونه ها نزدیک بود که
میشد مثل ریحونای باغچه ی آقا بزرگ
از آسمون ستاره چید
به همین اندازه دل مردم هم به خدا نزدیک بود
مثل ریحونای باقچمون.....

|